تبليغاتX
فانوس آریایی
سلول اولی پربودازاین خطها# # # # #|# #|| # ||||||

 

 

# # # # # # # ///#||||# # # # # # # # # #///////|

 

سلول دوم فقط اینقدربود:

 

                      # # # # /

 

گفتم: فقط هفده روز؟

 

گفت:نه.مردسلول اول هرروزیک خط می کشدولی این مردهرسال یک خط.

افروخته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:0 توسط سیدجلال بهادر| |


ازهمین نیمکت شروع شدوروزهاادامه داشت،یک روزقول دادندهرسه شنبه

 

پنج عصر،.....همین نیمکت،.....تاهمیشه......دیگرنیمکت ازهمه روزها فقط

 

سه شنبه رامی شناخت وساعتش را از پنج عصرهرسه شنبه کوک می کرد

 

امایک روزی نیمکت احساس کردهفته دارد طولانی می شود،...خیلی صبر

 

کرد.....تا روزی که باد گفت: چندسه شنبه ای گذشته......نیمکت مطمین شد

 

همیشه به سرآمده وبراین باوربود تا روزی که ازدوردختررا دید که آرام

 

می آمد با خشمی عجیب نیم نگاهی به نیمکت انداخت و.......گذشت.......

 

عقیده جدید نیمکت این بود:.....هی آدمهای بی وفا.....ومطمین بود پسر دلش

 

راازقصه بیرون برده ......این عقیده نیمکت سه شنبه ای بود،.....اوکه هرگز

 

نمی فهمید: دوشنبه ای،چهارعصر،پسری درخیابانی نزدیک باماشینی تصادف

 

کرده...پسری که خرده شیشه های عطری که برای سه شنبه ای باساعت پنج

 

گرفته بودموقع دفن هم ازانگشتانش درنیامد...نیمکت چه می فهمد؟؟؟

افروخته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 3:35 توسط سیدجلال بهادر| |

تاامروزمیخواستم همه دنیاراپرازمهرکنم ودل آدمهاراشادکنم....اماامروز

 

دیگرازاین فکربرگشتم..وقتی که برای خریدن یک بسته کوچک آدامس

 

پول ندارم تادل کوچک این دخترک رابرای لحظه ای شادکنم.

افروخته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 5:29 توسط سیدجلال بهادر| |


پیش خودش گفت ازفردا،.....فرداکه شد،دیدچهارشنبه است وبهتردیدبگذارد برای شنبه


شنبه که شد دید بیست وسوم است وبهتراست بگذارد برای اول ماه.اول ماه که شد به


تقویم نگاه کرددیداسفنداست ویک ماه تا آخرسال بیشترنمانده، بهتردید بگذارد برای اول


سال نوواینگونه با آشتی کردن اوبا خانواده  سال نوقشنگ ترازهمیشه آغازمی شد...به

 
خودش قول داد وبه فکرش میبالید اما نمیدانست عزراییل کارش  رابه فردانمی اندازد

 

  وجلوی اسم اونوشته شده بود:هیجدهم اسفندهمان سال ساعت هشت وربع صبح

 

افروخته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:17 توسط سیدجلال بهادر| |
درهیاهوی رستاخیزفرشته ای آمد وگفت: ورقهای شناسایی وشناسنامه ها را به دست


گرفته و براساس ملیت روی نقشه بایستید......دیری نگذشت که همگان سرزمین خود


رایافتند ومنظم درون مرزهای نقشه ایستادند،اما...عده ای باتردیدودلخوری هنوزروی


سکوایستاده بودند....فرشته آنهاراشناخت واوهم اما نمی دانست آنهارابه کجا راهنمایی


کند،این کارخودخدابودکه مردمانی راکه خودراایرانی وپارسی میخواندندولی نامهایشان


عربی بودرابه جای خودبفرستد

افروخته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:48 توسط سیدجلال بهادر| |
 

دقیقه هفتادبازی ودرست دراوج حساسیت تیم مایک گل جلوافتاد...ازآن لحظه همه 


مادعامی کردیم دقایق پایانی بازی هرچه زودترتمام شودتااتفاقی نیفتد...اوامابرعکس


دعامیکرد بازی حالاحالاها ادامه داشته باشد، اوهم ازما بود اما هنوزنصف ساندویچ

 

وتخمه هایش روی دستش مانده بود.

                 

افروخته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط سیدجلال بهادر| |


خودش رابه آب وآتش زد تا بالاخره پرستوراضی شدوگفت:حالاکه بامن اهلی شدی


برایم کاری میکنی؟ گنجشک ذوق زده قبول کرد.پرستوگفت :فرداسفرمهمی درپیش


دارم،چون خسته هم هستم میترسم خواب بمانم، فردا ساعت پنج مرا بیدارکن....ذوق


اهلی شدن گنجشک باپرستوآنقدربرایش مهم بودکه حاضربودتمام شب رابه خاطرش


بیداربماند..اماتوانش کمترازذوقش بود به طوری که درست ساعت چهاروهفت دقیقه


پلکهای سنگینش به هم قفل شدند
.

افروخته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:23 توسط سیدجلال بهادر| |
 

شیطنت

 

پدرگفته بود شیطان دست آدم را می گیرد واو را با خود به چاه می برد...حالا


 او نشسته بود سرچاه وانتظارمی کشید تا شیطان که آمد ودستش را درازکرد


سنجاق لای انگشتانش را دردست شیطان فروکند


بازی

 

به آینه می شد دروغ گفت، خیلی راحت،با کمی رنگ موی فوری...اماخودش


 می فهمید رنگ این موها دیگر طبیعی  نیست


محترم

 

چقدرزیبای....با آن چشمان سیاه...با آن لبخند ژکوند وآن صورت بلور درون 


 پیراهنی به این حریری؟..راستی که معرکه ای. کارکجای چینی عروسک؟


تلگراف

 

مرد زیرگاری مرد (نقطه) تشریف نیاورید جناب ژان والژان (نقطه)

افروخته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:45 توسط سیدجلال بهادر| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir